تبليغاتX
دوست آفتاب


 

 

به نام خدای خوب

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

به صدای آب گوش کن!

 

به صدای قلبت گوش کن!

 

مگر تو گوشی برای شنیدن داری؟!

 

ای خدای من بشنو که من چه می گویم؛

 

صدای نبض دفم را می شنیدم زمانی که ه ه

 

می کرد! می شنیدم زمانی که چ چ می کرد!

 

 صدای تک تک نفس ها را می شنیدم!

 

صدای تک تک قلب ها را می شنیدم!

 

 حتی ... صدای ناله ی دف را همان زندگیم را

 

می شنیدم زمانی که تنها در گوشه اتاقم نشسته بود

 

و برای خود آواز می خواند

 

من تمام مرگ ثانیه هایش را لمس می کردم

 

نه با دستانم بلکه با تمام وجودم!  

 

زمانی که از فرط خستگی به خواب می رفت

 

دیگر صدایی برای شنیدن نبود

 

دلم تنگ می شد برای لحظه های با هم بودن اما با هم نبودن

 

و حال دلم برای دفی تنگ شده که دیگر همراه با ما نفس نمی کشد

 

تو نفهمیدی که صدا کمتر شده هیاهو اما بیشتر شده؟!

 

دلم برای دفی تنگ شده  که از فرط دلتنگی و خستگی در دست من پاره شد!

 

او رفت از میان ما.

 

 من هیچ نتوانستم برای او کاری کنم!

 

 فقط تا مدت ها پیش هرروز به کنارش می رفتم

 

 و یاد ها را یاد آوری می کردم

 

روز اول.... روز دوم.... روز سوم...

 

 چهارم... پنجم... ششم... هفتم...

 

روز هشتم دیگر خبری از یاد های عاشق و معشوقه نبود....

 

او دیگر رفت از بین من و تو!

 

 او رفت به دنیایی دیگر!

 

به دنیایی که دلی برای دلی تنگ نمی شود

 

به دنیایی که حرفی برای کسی زده نمی شود

 

به دنیایی که همه نشسته اند و خیره به هم...!!!

 

ای دف خوب و خوش صدای من تو را به خدای خوبان سپردم...

 

ای مادر مهربان مواظبش باش...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام به دوستان خوبم !!

 

من پس ار مدت ها وبلاگ را به روز کردم (با متنی از خودم)

 

امیدوارم که بتونید تحت تاثیر قرار بگیرین.

 

امروز وفردا خیلی از دوستان من کنکور دارند

 

پس دعا فراموشتون نشه!!

 

دوستتان دارم.

 

خداحافظ همین حالا...

 

 


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:16 توسط آرام(یه دوست) |


به نام خدا !!!!

در انتظار دوست

 

دوستی داشتم که زمانه او را از من گرفت! کسی نبود که بتوان جای خالی دوست را با او پر کرد

 کسی نبود جز او...

 

من گشتم با پایی خسته و قلبی شکسته به دنبال دوست!!!

 

 با خود می گفتم که او بر می گردد! باز با خود می گفتم که او بر می گردد ! آخر او چگونه بر گردد

 

 صدای قلبم را می شنیدم که می گفت هنوز در انتظاری ؟

 

چند روز و چند ماه و چند سال بگذرد تا تو عطش انتظارت بنشیند ؟

 

من ندای قلبم را می شنیدم!!!  اما او ، خود هم جملاتش را با بغض، اشک و تردید می گفت.

 

نمی دانستم ندایی که باید او را مطیع باشم چیست؟ بروم، بمانم؛ انتظار را تجربه کنم یا...

 

کسی نبود که دست کمک دراز کنم و یاری طلبم.

 

 زمانی گذشت

 

و اکنون هم کسی نیست که دست مرا گیرد

 

دست! دست؟ آه ! که چه واژه ای است دست ؛ واژه ای غریب است در این زمانه!

 

یار. یار! یار؟

 

یار واژه ایست که گم شده میان مردم. مردم ! مردم؟

 

 کدامند مردم؟ مردمی که مردی را نمی شناسند از جنس نور. نور! نور؟

 

نوری را نمی شناسند از جنس عشق. عشق! عشق؟ عشقی را نمی شناسند از جنس دوست

 

و دوستی را نمی شناسند از جنس دوست!!!!

 

 

پایان

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:33 توسط آرام(یه دوست) |


به نام خدا

 

بهار، دیگر آمد!

 

دیگر نگوییم در راه است!

 

نازی!

 

درختان حیاطمان شکوفه داده اند!

 

نسیم آن ها را نوازش می کند!

 

نوازشی که فقط برای باد و گل است!

 

باد ودرخت!

 

باد و سبزه زاران!

 

یک عاشق داریم و هزاران معشوقه!

 

یک باد داریم و هزاران ... .!

 

سبزه های حیاطمان به من نیرو می دهند!

 

به من شادی می دهند!

 

این شادی مختص من است؟!

 

این شادی مختص من نیست!

 

برای آنانی است که سبز بودن را دوست دارند!

 

بهار می آید تا ما را سبز کند!

 

بهار می آید تا زردی را ببرد و سرخی را بیاورد!

 

نوای دیشب را یادت است؟!

 

هنوز خاکستر آتش دیشب !

 

چهارشنبه سوری در حیاطمان می رقصد!

 

از روی آتش که پریدیم!

 

چه خوش بود دیشب!

 

با نوایی دلنشین دختران و پسران، هم صدا می گفتند:!

 

زردی من ار تو سرخی تو از من!

 

دختران وپسران ِ هم نوا و هم صدا دیشب شاد بودند!

 

دیشب شادمانه می گفتند:!

 

زردی من از تو!

 

و!

 

آرزومندانه می گفتند:!

 

سرخی تو از من!

 

و حال منتظرند که آتش پاسخشان دهد!

 

و فردا دیگر منتظر نیستند!

 

چون آتش پاسخشان داده است!

 

بهار را داده است!

 

فردا دیگر بهار آمده است!

 

خرم شده ایم!

 

فردا بهار ایران است!

 

فردا بهار آفتاب است!

 

فردا آفتاب، بهاری است!

 

فردا ایران، بهاری است!

 

ای آفتاب ایرانی بهاری باشی!

 

و تو ای دوست آفتاب بهاری باشی!

 

 

سلام به شما دوستان خوبم؛

 

امیدوارم خوش و خرم باشید !

 

امیدوارم سال۱۳۸۷ سالی پر از خیر و برکت برای شما باشد!

 

در هنگام تحویل سال ما را از دعای خیر خودتان محروم نکنید!

 

دوستتان دارم!

 

( آرام )

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:39 توسط آرام(یه دوست) |






<